تبلیغات |
fun با ما به روز باشید درباره وبلاگ با سلام خدمت تمامی دوستان که از این ولاگ دیدن میکنید شما میتوانید مطالب درخواستی خود را از طریق نظر دادن به ما بگویید و ما مطلب شما را در وبلاگ به نمایش بگذاریم . در پایان خواندن هر مطلب لطفا نظر بدهید. دوستانی که وبلاگ دارند و موافق تبادل لینک هستند به ما اطلاع بدهند تاما نام آن ها را همراه با عنوان دلخواه ثبت کنیم. با تشکر مدیر وبلاگ : ali seydali مطالب اخیر
آرشیو وبلاگ نویسندگان پنجشنبه 29 دی 1390 :: نویسنده : ali seydali
معلم، شاگرد را صدا زد تا انشاءاش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند. پسر با صدایی لرزان گفت: ننوشتیم آقا..! پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی، او در گوشه کلاس ایستاده بود و در حالی که دستهای قرمز و باد کردهاش را به هم میمالید، زیر لب میگفت: ... آری! ثروت بهتر است چون میتوانستم دفتری بخرم و بنویسم نوع مطلب : ----آموزش، برچسب ها : سه شنبه 27 دی 1390 :: نویسنده : ali seydali
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد. کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند، او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا! اگر من باید همین حالا بروم پس لطفا نام فرشته ام را به من بگویید... خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را مادر صدا کنی. نوع مطلب : ----داستان های کوتاه، برچسب ها : یکشنبه 25 دی 1390 :: نویسنده : ali seydali
یادم می آید وقتی که نوجوان بودم ، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم . جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند . به نظر می رسید پول زیادی نداشتند . شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند ، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیز پوشیده بودند . بچه ها همگی با ادب بودند . دو تا دو تا پشت پدر و مادرشان ، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند ، صحبت می کردند . مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد . وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند ، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید : « چند عدد بلیط می خواهید ؟ » پدر جواب داد : « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان . » متصدی باجه ، قیمت بلیط ها را گفت : - ۲۰ دلار! پدر به باجه نزدیک تر شد و به آرامی پرسید : « ببخشید ، گفتید چه قدر ؟ » متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد . پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند . معلوم بود که مرد پول کافی نداشت . حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد ؟ ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت . بعد خم شد ، پول را از زمین برداشت ، به شانه مرد زد و گفت : « ببخشید آقا ، این پول از جیب شما افتاد ! » مرد که متوجه موضوع شده بود ، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد ، گفت : « متشکرم آقا . » پدر خانواده مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود ، کمک پدرم را قبول کرد . بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند ، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم . نوع مطلب : ----مطالب طنز و جوک، برچسب ها : جمعه 23 دی 1390 :: نویسنده : ali seydali
سلام عزیزم، من بابا هستم ... مامانی نزدیک تلفن است؟ نه بابا. او با عمو فرانک طبقه بالا است. ? مکث کوتاه?.... بابا گفت: اما عزیزم تو که عمو فرانک نداری! - چرا دارم الان هم با مامان طبقه بالا است. بابا گفت: ببین عزیزم بیا یه بازی کنیم. گوشی را بگذار بعد برو در اتاق خواب را بزن و به مامان بگو بابا خونه است. - باشه بابایی. چند دقیقه بعد دختر کوچولو برگشت: بابا همین کاری که گفتی کردم. - خوب بعدش چی شد؟ - مامان از روی تخت پرید پایین و با جیغ و داد این طرف و اون طرف می دوید که یکدفعه قالیچه از زیر پاش در رفت و از پله ها افتاد پایین. الان هم هیچ تکونی نمیخوره. - آخ آخ عزیزم ببخشید. عمو فرانک چی شد؟ - عمو فرانک از پنجره پرید تو استخر ... اما یادش رفته بود که تو بخاطر زمستون آب استخر را خالی کرده بودی، محکم خورد کف استخر و اون هم الان تکون نمیخوره. مکث طولانی..... بابا پرسید: استخر؟؟ ببینم اونجا شماره 703-597 است؟ - نه. نوع مطلب : ----مطالب طنز و جوک، برچسب ها : جمعه 23 دی 1390 :: نویسنده : ali seydali
تاکنون راجع به رابطه دو چشم خود با یکدیگر فکر کرده اید؟ هیچگاه یکدیگر را نمی بینند. با هم مژه می زنند. با هم حرکت میکنند. با هم اشک میریزند. با هم می بینند. با هم می خوابند. با هم شراکت و ارتباط عمیق حسی دارند. ولی وقتی یک زن را میبینند یکی چشمک می زند و دیگری نمی زند. نتیجه میگیریم که زن توانایی قطع هر ارتباطی را دارد. نوع مطلب : ----داستان های کوتاه، برچسب ها : جمعه 23 دی 1390 :: نویسنده : ayat latifpour
![]() | مراسم اهدای توپ طلایی فیفا 2011 تقدیم به دوستداران فوتبال | اگر از علاقه مندان به دنیای فوتبال
باشید، حتما اطلاع دارید که مراسم انتخاب بهترین های فوتبال سال 2011 جهان در 9
ژانویه 2012 برگزار گردید و طی این مراسم لیونل مسی برای سومین
بار پیاپی عنوان بهترین بازیکن سال جهان را به خود اختصاص داد و توپ طلایی را
دریافت نمود.گواردیولا نیز به عنوان بهترین مربی سال جهان در سال 2011
با فتح تمامی جام های ممکن ( به جز جام حذفی ) برای بارسلونا ، لقب گرفت.
ادامه مطلب نوع مطلب : ----دانلودها، برچسب ها : جمعه 23 دی 1390 :: نویسنده : ayat latifpour
چهارشنبه 21 دی 1390 :: نویسنده : ali seydali
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست. وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟" و او به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!" چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلارش رو بیاره، زن از در بیرون رفته بود، در حالی که بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود:" شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یک نفر هم به من کمک کرد، همون طور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت، در حالی که به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسمیت، همه چیز داره درست می شه." نوع مطلب : ----مهارت های زندگی، برچسب ها : سه شنبه 20 دی 1390 :: نویسنده : ayat latifpour
اشریتا فورمن ( Ashrita Furman ) توانست با ۱۰ متر راه رفتن با سنگین ترین کفش های جهان در ۱۸ نوامبر ۲۰۱۰ ، رکورد راه رفتن با سنگین ترین کفش های جهان را از آن خود کند. فورمن آمریکایی این کار را در نزدیکی پل تاور در لندن با کفش های ۱۴۶٫۵ کیلوگرمی انجام داد. نوع مطلب : ----رکورد داران گینس، برچسب ها : دوشنبه 19 دی 1390 :: نویسنده : ali seydali
شاه عباس از وزیر خود پرسید: “امسال اوضاع اقتصادی کشور چگونه است؟”وزیر گفت: “الحمدالله به گونه ای است که تمام پینه دوزان توانستند به زیارت کعبه روند! ”شاه عباس گفت: ” نادان! اگر اوضاع مالی عموم مردم خوب بود می بایست کفاشان به مکه می رفتند نه پینهدوزان، چون مردم نمی توانند کفش نو بخرند ناچار به تعمیرش می پردازند و آنقدرتعمیر کفشهای کهنه و مندرس زیاد شده که پینه دوزان وضعشان خوب شده، بررسی کن و علت آن را پیدا نما تا کار را اصلاح کنیم. نوع مطلب : ----داستان های کوتاه، برچسب ها : دوشنبه 19 دی 1390 :: نویسنده : ali seydali
گفتم:خدایا از همه دلگیرم. گفت:حتی از من؟ گفتم:خدایا دلم را ربودند. گفت:پیش از من؟ گفتم:خدایا چقدر دوری؟ گفت:تو یا من؟ گفتم:خدایا تنها گفت:پس من؟؟؟ گفتم:خدایا کمک خواستم. گفت:از غیر از من!؟ گفتم:خدایا دوستت دارم. گفت:بیش از من؟ گفتم:خدایا انقدر نگو من! گفت:من توام تو من!
به ادامه مطلب بروید ادامه مطلب نوع مطلب : ----شعر و اشعار، برچسب ها : دوشنبه 19 دی 1390 :: نویسنده : ali seydali
موضوعات
پیوندهای روزانه پیوندها آمار وبلاگ
|
||
|
|